جدید باش ولی آدم باش![]()
ما که خوشمان آمد در ضمن این جمله کپی رایت داره!!!!!!!!!!!!!!!!
-آخه بگو بچه پررو تورو چه به وبلاگ زدن چه به وب نوشتن آخه کی تو رو راه داد نت؟ کی گفته تو نابغه ای؟ آخه چرا وقتی یه کاری و بلد نیستی شروع می کنی؟
-دلم می خواد آقا وبلاگ خودمه هر غلطی دلم بخواد می کنم. اصلا برای دل خودم وبلاگ زدم هرچی دلم بخواد و هر وقت دلم بخواد می نویسم. به هیچ کسم هیچ ربطی نداره.
-نه می خوام بدونم خدا وکیلی وبلاگی که به هیچ دردی نخوره و هیچ کس استقبال نکنه و کلمنت نذاره به درد کوفت می خوره؟
-آقا جون دلم می خواد. اصلا دلشون نمی خواد کامنت بذارن به تو چه؟ می خوام خودم هر وقت عشقم کشید بیام مطلب بذارم.
-آخه مطلب تو بلدی بذاری؟
-حالا هرچی!!!
-نه جدی میگم. مثلا همین پست الانت اینم شد پست؟
-دلتم بخواد گذاشتم اینجا حرف بزنی کله پوک. خیلی هم پست خوبیه تو ذوق نداری اه اه. پیف پیف...
-حالا من ذوق ندارم؟ باشه یادم نمیره.
-خب اگه ذوق داشتی از این پست بدت نمی یومد.
-ببین تو خودتو هم بکشی وبلاگ نویس نمیشی. تجربه ثابت کرده اینو.
-بر پدر هر چی تجربه است لعنت. کی گفته؟ خیلی هم خوب می نویسم. تا چشم تو هم در بیاد.
-بله پیداست.
-ببین یه نفر هم پست های منو کامل بخونه برام کافیه.
-وای بازم از این شعارهای وب نویسی.
-اِ بس کن دیگه همش داره موج منفی میده یه کم تشویقم کن به جای این حرفا.
-بابا من شدم شکل تشویق از بس تشویقت کردم. خب خودت تشویق حالیت نیست که...
-ببین اصلا بحث کردن با تو فایده نداره همش داری موج منفی میدی به منم هیچ ربطی نداره تا صبح هر چقدر دلت می خواد بگو تا خسته بشی.
-همینه دیگه حرف که حالیت نیست حرف راست هم می زنیم گوشت بدهکار نیست هی من میگم نمی تونی دست بردار بزن به یه کار دیگه نمی فهمی که تو هر چقدر می خوای سعی کن نمیشه اصلا نمی تونی چقدر من بیام هی به تو بگم ول کن این بچه ...
اینو ولش کنین عصبیه یه وقتایی چرت و پرت زیاد میگه. خطاشم با رنگ قرمز مشخص کردم ببینین چقدر نامرده. کی؟ ذهنه دومم دیگه .فقط بلده بره رو مخ من اذیت کنه. باور کن. یه کم که محلش نذارم آدم میشه. زیاد توجه نکن بهش دیوونست. خب خوبی چه خبر چیکار می کنی؟
نبودم نیستم حال ندارم کار دارم مطلبم نمیاد یه وقتایی میاد اونم دری وری میاد چه کنم؟ چه نکنم؟ چه می کنی؟ چه خبر؟ خوبی؟ رپ خونی؟ من که نیستم پس هم خونی!! آره صد درصد هم خونه منی. هم وطنه منی. چرت و پرت و می بینی؟ حدی داره آخه واسه منو نمی بینی؟ از حدش زده بالا داره می زنه بیرون از بینی. کار دنیه رو میبینی؟ کار ما هم شده یاهو چینی. واسه کی؟ واسه اونی که شده شبا چت نشینی. تو نمی دونی چی میشه بعضی وقتا خوب نمیشی؟ یهو میری غم نشینی؟ نمی دونی چرا یهو ضد حال میشه کار دنیا؟ از کی بگم؟ از اونی که نمی خونه و می ره؟ از اونی که سراغی از من نمیگیره؟ باشه مهم نیست. دل خودم مهم تره. خدام از همه چی مهمتره. هرکی نبینه اون میبینه. همین کافیه یه سرزمینه. (جهت جور کردن قافیه)
دیگه نمی خوام بگم خداحافظ چون واژه ی تلخی از این به بعد به جای خداحافظ می خوام بگم سلام. حتی اگه بهم بخندی بهت میگم...
سلام
اما با تلاش و تحقیقات پر ثمر و شب بیداری و استفاده از شبکه های داخلی خارجی بیگانه دوگانه سه گانه و ده گانه بالاخره توانستیم پی ببریم که آخر این فیلم چه می شود.
آخر فیلم : از آنجایی که یوسف بزرگ شده و در مصر برای خود کسی شده و خیلی هم تیکه شده توانست در قحطی پارتی بازی کند و کلی به باباش و برادراش کمک کنه و برادراش رو بخشید و آخر از همه با زلیخا مزدوج شد ... (دیم دام دارام...)
مسابقه "از کی می پرسند؟؟؟؟؟؟؟؟"
سوال مسابقه : به نظر شما چه کسی نقش یوسف پیامبر را وقتی بزرگ شد بازی می کند؟
پاسخ های خود را به صندوق پستی یادت نره کامنت بذاری-۴۴۴۴ ارسال کنید.
جوایز این هفته ....
یک تا دونه کامنت باحال می باشد.
یا شاید هم چند تا دونه کامنت باحال
منتظرتونیم
دینگ دینگ دینگ
از کی می پرسند؟؟؟؟؟
معذرت نوشت : با عرض پوزش خیلی خیلی فراوان از سازندگان و دوستداران این فیلم و همچنین خواستم بگم چیزایی که نوشتم فقط جنبه شوخی داشت. این فیلم خیلی خوب ساخته شده و بازی ها هم خیلی قویه.
در خواست نوشت : به سوال بالا حتما جواب بدید...
جالبه بعد از دریافت کارنامه ها و انتخاب رشته رمقی برام نمونده بود. حوصله هیچ کاری نداشتم. اما پس از چندی طی یک حمله انتهاری تصمیم گرفتم بیام به آپم و برگردم به جمع دوستداران و دوستان خودم در بلاگفا و دیگر نقاط نت...
قابل توجه دوستان محترم اگر دیدید بر درختی جوانی تکیه کرده بدان حتما که آیس خورده زیادی سردی کرده...
می خوام یه سایت توپ بهتون معرفی کنم. برید حالشو ببرید توش عضو شید...
یک جهت های باهالی بدم به وبلاگم خودتونم کف کنین. حالا صبرکنین.
میام...باشه...بعد...خوش باشی...فعلا................................................![]()




چنین گفت زرتشت by فردریش ویلهلم نیچه